تبليغاتX
در ابتدا کلمه بود ....
 

                  

 

 

                                 

 

خداي من از شر خودم به تو پناه مي برم، زيرا كه نياز دارم تا در بي نهايتي نا متناهي غوطه ور باشم . روزنامه ها با تيترهاي درشت حالم را بد مي كند. دلهره هايي با دماغ هاي بزرگ ولپهاي قرمز پررنگ. هميشه دارند روي بند را ه مي روند. كفشهاي بي اندازه بزرگ با شب كلاه زنگوله دار.درانبوه مجلات وروزنامه هايي كه روي ميزقرارداشت برديوارهفته نامه اي خبري فرهنگي نظرم را به خودش جلب كرد . اولين بار بود كه مي ديدمش.نامش چنان متفاوت به نظررسيد، كه دانستنش تمام وجودم را پر كرد. مجله را هشت رويه تشكيل مي داد. برسردر ِرويه اول بزرگ با رنگ نارنجي نوشته شده بود اَمُرداد وبالاي دال با حروف كوچك بي مرگي و جاودانگي را ثبت نموده بودند. مابين الف امر و الف داد فضاي خالي بود كه كه با آرم مخصوص زرتشتيان پرشده بود هرچند كه مطالبش ريشه درقرنها پيش داشت اما چنان مجذوبم كرد كه ازمطلبي به مطلب ديگرمي سريدم . دليلش چه بود كه اينگونه نا خدا گاه خود را به سرسره اي سپردم كه نياكانم قرنها پيش آن را رها كردند يا رها نيده شدند. هردو جمله هيچ تفاوتي باهم ندارد.واژه  رها ، خودش را ازهرپايبندي آزاد مي سازد. عجيب است به اين واژه كه رسيدم دلم  فروريخت.شبيه ماشيني كه درناوديسي تند بيفتد يا تجربه سوارشدن برقطاربرقي درشهربازي وگوش دادن به صدايي كه ازدلت بيرون مي ريزد. فريادهاي خواسته يا ناخواسته ديگران، جيغ جيغ ،رهايي چقدردرون خودش جيغ دارد . يك شيشه عسل يك ظرف ماست و يك خامه گرفتم همه را درپاكت جا دادم به خانه كه رسيدم خامه تاريخش گذشته بود .گذاشتمش توي يخچال، صبح مصرفش كردم. ككم هم نگزيد. چند ساعت بعد هفته نامه روي ميزعسلي دستمالي شده رها شده بود درحالي كه ديگر مطلبي براي خواندن نداشت.همسرم رويه چهاررا برداشت بود و مي خواست با آن شيشه ميزعسلي را پاك كند.موضوع : گل وگياه درهزارسال شعر پارسي نوشته بهرام گرامي . " سخن در پرده مي گويم چو گل از پرده بيرون آي      كه بيش از پنج روزي نيست  حكم مير نوروزي " وبعد نوشته ها در رايت و شيشه و نم فرو رفت.حالا همه چيزبرق مي زند.سه پايه را گذاشته، دارد با همشهري شيشه هاي پنجره را پاك مي كند.اين جاست كه با يك كهنه سوارآشنا مي شويد.زن، واژه اي كه پيوسته با آن رو به روهستيم اما اين باردرپروسه اي به نام همسر، موجودي حاشيه نشين كه به گواه تاريخ همواره در مركزيت معنا قرار داشته.حاشيه اي كه بر كل متن سواراست و ذهن ناخودا گاه به سويش پرتاب مي شود و بعد مسخ شده آويزان مي ماني به سقف  ِجهان لايتناهي ونگاهت به زمين ميخ كوب مي ماند كه بسترخوبيست براي خورشيد وزيراندازي براي ماه،جاي براي نشستن.باران،نرگس،لاله،گويي جهان تنها آوردگاه زنان است كه اين چنين برما يورش آوردند.زن موجودي كه وقتي برماه ها نام مي نهادند اورا اسفند( سپندارمرزفرشته اي براي ستايش مادربراي تازه گردانيدن جهان ) ناميدند. اين را بايد به خودم بگويم كه درايران قديم بيست قرن پيش ازميلاد روزي به نام سپندارمرزوجود داشت كه دربيست و نهم بهمن مردم آن را جشن مي گرفتند و روز عشق مي ناميدنش ( سپندار مرز لقب ملي زمين يعني گستراننده مقدس وبراين باوربودند كه زمين نماد مهروباروري است ).حالا شيشه ها برق مي زد وكيسه زباله پرازمچاله شده هاي روزنامه بود كه بيرون گذاشته شد . (يك روز صبح همه اين خاطره ها را دورخواهم ريخت) به پاكت زباله ها گربه هاي ولگرد حمله برده اند صدايشان را ازبيرون مي شنوم زنم اصراردارد گربه اي كه صداي زيردارد ماده است.مي گويد يك حزني درونش پيچ وتاب مي خورد.اين را با تمام وجودش حس مي كند .درد هم دارد گرسنه هم است.مي گويم شايد حامله باشد.چند تا بچه گربه كوچولو" حيوني " اين را او مي گويد بلند مي شود پنجره را بازمي كند. صداي بازشدن پنجره گربه ها را مي تاراند اما همان كه صداي زيردارد مي ماند ، ايستاده برمحافظ سطل اشغال.مي گويم دستش . دستش چي ؟ گيركرده ! كجا ؟ بين مشبك ها. بايد رهايش كنم . بيچاره درد امانش را بريده . ازخودش شكلك در مي آورد با دستهايش شكلي خيالي مي سازد ومي گويد : "بچه گربه هاي كوچولو"  پنجره را مي بندم . چند دقيقه بيشتر طول نمي كشد. همسرم يك ليوان آب پرتقال مي گذارد مقابلم.خسته نباشي ! پولش را حساب مي كنم . " مي شه هزارو چهارصد تومان". مي خندم . مي گويد : ديروزتا امروزدويست تومان انداخته اند روي يك پاكت يك ليتري آب ميوه وسكوت پنجه هايش را مانند گربه اي كه درمحافظ سطل اشغال گيركرده، مي كشد به بدنه فلزي هوا. تمام وجودم ريش ريش مي شود. حس مي كنم اتاقي را درون خودم حبس كرده ام وكليدش را روي ميزداخل همان اتاق جا گذاشته ام.بازگشت ميسرنيست وقتي عملي به فعليت رسيد ديگركارازكارگذشته.حالا همواره بايد يك اتاق را با خودم به هرطرف بكشانم،با كليه وسايل، كتابخانه و همه پوشه هايش.خداي من چقدراين محموله ترافيكي است براي بردن اين جنازه بايد چند كمرشكن بياورند. صدا يي هوا را مي شكند. صداي پول پول شدن ليوان است روي سراميكهاي اشپزخانه.ازدستش خون مي چكد داخل ظرف شويي .قرنها است كه اين خون جريان دارد درلايه هاي زيرين مرد.نمي توانم قدم از قدم بردارم اين سنگيني زره و كلا ه خود و تجهيزات جنگي كلافه ام كرده. به روي خودم نمي آورم . دوزانو مي نشينم مقابلش.مي گويد : بايد به آتش بكشي اين تخت را تا ديگر جمشيد را جايي براي بازپس گرفتنش نباشد. مشت برسينه مي كوبم . صدايش تيركهاي چادررا مي لرزاند . بلند مي شوم . تكه اي از ليوان كه هنوزسالم است را دوباره برسراميكها مي كوبم.نشسته است روي صندلي و با دستمال كاغذي جاي زخم را گرفته . حتي نمي دانم چرا اين چيزها را مي آوررم روي كاغذ. يا اصلا اين من هستم كه اينها را مي نويسم يا كس ديگري . شايد هم به صورت شراكتي. من مي نويسم ،او فرمان مي دهد. الهام يا چيزي شبيه به اين.براي شما اين چيزها چه فرقي مي كند . اما  اوج داستان همين جاست. نقطه اي كه براي اين متن جايگاهي ندارد.من دريك طرف ويكي كه تحت تسلطش هستم درطرف ديگر.هميشه اين توازون برقراراست. يك رابطه دوطرفه.وگرنه اين چيزها را از كجا مي اوردم .فرم ،روايت ، واژه ها ،موضوع ، زبان ، نه خداي من نه، سرگيجه رهايم نمي كند .اگركس ديگري فرمان مي دهد چرا بايد پاسوخگوي اين متن من باشم . حس مي كنم يك روحم قابل رؤيت.  راه مي روم ،غذا مي خورم ، فعاليتهاي روزانه ام را انجام مي دهم ودرنهايت اين مزه اي كه درته دهانم مي ماند،طعم ذهني تنهايي است.بيايد جورديگري به داستان نگاه كنيم.يك روحم  و تمام اين اتفاقاتي كه مي افتد درنا حيه تصورات من است . يك روح كه دچار بيماري اعصاب شده . همواره خيال مي كند كه خودش نيست .يك جسم است با نام وشكل و لباس .همسرو فرزند وكاروگاهي هم چيزي مي نويسد. يكسري خزعولات. آنقدردراين نقش فرو رفته كه ديگرخودش را به ياد نمي آورد . بي شكل بودنش خارج اززمان ومكان قرارداشتنش.ميز را به شكل ميزمي بيند يك سطح صاف با چهارتا پايه ،همين درخت يا قندان.يك مشت روح بيماردورهم جمع شده اند يا نه تنها و تنها روح من است كه با اطراف چنين پيوندي برقراركرده است . مچ دارد. برمچش ساعت بسته است وقدرت اين را پيدا كرده كه زمان را دراختيارخودش دربياورد. يك اختيار نسبي.هم زمان را دارد.هم زمان ازاومي گريزد. چه دردسربزرگي ، تا به حال مي رسم بايد به آينده سفر كنم . زمان تنها يك بيليونيم لحظه دراختيارمن است. به اندازه افتادن تصويرشيئي برپرده شبكيه .( مشتاقانه منتظرم تا اين بيماري دست ازسرم بردارد "زندگي رامي گويم" ) درميان تمام آدمهاي كه با آنها روبه روشده ام فقط دلم به حال يكي خيلي مي سوزد همان كه هميشه ارزوهايش را درمحدوده حافظه اش حفظ مي كرد و بعد ازمدتي هم مي سپرد به سطل اشغال. درواقع خيال مي كرد كه پاك شده.اما يك جورهايي به ابديت مي پيوست. من گمان مي كنم هرانساني ازخودش امواجي را ساطع مي كند كه براي هميشه درجهان باقي خواهد ماند.اين امواج در برگيرنده كل موجوديت يك شخص است. اعم از فكر، رفتاروگفتار. حالا اگرما وسيله اي داشته باشيم كه بتوانيم سيگنالهاي يك فرد را دريافت كنيم پس قادريم تا دست به يك بازيافت بزرگ بزنيم .خيلي ساده است . روزگاري پدران ما تجربه پروازكردن يا كاويدن اعماق اقيانوسها را درروياهايشان هم نمي ديدند . اما ما كه فرزندان انها هستيم آن را يك امرعادي تلقي مي كنيم . كسي دران سوي دنيا دستش را تكان مي دهد ، مي بينيم . روي سرما شاخ هم سبزنمي شود . پس جايي براي تعجب نيست كه درسالياني نه چندان دوربازيافت نشويم . آن هم درون آزمايشگاه . اميدوارم انقدرارزشمند نباشم تا عده اي بخواهند پولشان را به خطر بي اندازند . به حال خودم دلم مي سوزد هنگامي كه مي خواهند بيندازندم درون سطل اشغال . به خيال خودشان پاكم كنند . حالاخربياروباقلي باركن . افتاده ام درون چرخه اي كه پاياني برايش نيست . همه اينها با نگاههاي كنجكاونه مادرم مي شود باد هوا . خودم را جمع مي كنم . از داخل جعبه يك شيريني برمي دارم . گلويم را مي زند . بعد هم مي گويند مبارك است . ميدانم پدر شده ام .

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 21:51 توسط سید مسعود میرجعفری |

 

 

 

                            يكي مثل همينها كه هست                          

 

قوز داشت يك قوز نسبتا بزرگ زياد هم بزرگ نبود اما بود انقدر كه بشود گفت .بگذريم ..........مدام در آمد وشد بود . مي رفت و جنگي مي آمد. زياد طول نمي كشيد كه دوباره بايد مي رفت . مارپيچ مارپيچ مي رفت هرزگاهي هم دراز كش مي شد روي سينه ستبر خاكريز. دولا دولا مي رفت . مجبور بود .هم قوزش اجازه نمي داد راست شود هم تك تير اندازهاي دشمن . مي زدند، دقيق همان جا كه مي خواستند. هربار كه مي خواست حركت كند الحمدش را مي خوانديم . مي خنديد، باور نداشت . مي گفت : "لياقت مي خواهد" وصيت نامه نمي نوشت هرچه گفتيمش بنويس ننوشت . مي گفت: "مي خواهم بجنگم قوزم را مي خواهم بمالم به زري " باور داشت ازصميم قلب مي خواست . موتوربرق دوباره خاموش شد. فرمانده اصرار داشت بايد روشن باشد. انگار مأ مور وصل بود، منتظر نمي شد همين كه فرمانده مي خواست لب باز كند خودش را كنده بود و مي دويد . دويست متر راه بيشتر نبود اما انقدر بود كه دويست سال طول مي كشيد . چيزي توي وجودش بود توي قوزش . اين را خودش مي گفت " يك زندگي " مي گفت چند وقتي است كه خارش دارد، بعد هم تكانهاي ريز وانگار دارد رشد مي كند و مي زد زير خنده . چشمهايش قرمز بود ومي گفتيم كم خوابي است به سرت زده.اما قوزش هر روز بزرگتر مي شد. محسوس نبود اما چند روز كه مي گذشت لباس نو درخواست مي كرد . مي گفت : " دكمه هاش بسته نمي شه " وبعد بي خيالش مي شديم و به افتابه اش كه خاك مي كشيد مي خنديديم . اهل يكي از دهات همين اطراف بود . لهجه خاص خودش را داشت.ساده مي نشست. ساده مي دويد. اينجوري بود يعني اينجوري نشان داده بود. پدرش روي زمين كار مي كرد، گندم مي كاشت.ازمرخصي كه آمده بود نانهاي به گردي يك سيني همراهش بود برشته وكلفت.هرلقمه كه مي كند چيزي مي گفت انگار مادرش انجا بود،كنارش.دست مي كرد داخل تنور واز بين هيزم هاي شعله ور نان داغ مي كشيد بيرون . يكي داده بود به او، يكي هم داد به من، يك قاشق هم روغن گوسفند پهن كرد روي داغي نان و آب شد رفت جسمش . نان را ساندويچ كرديم و دويديم. اول او دويد من هم به دنبالش.مادرش هم با آن لباس بلند و دامن دورچين با گلهاي آبي درشت درزمينه سفيد، دست برده بود وگوشه چارقدش را گره مي زد. هميشه چند اسكناس درون گره زدگيش مچاله شده بود. وقتي ساكمان را انداختيم روي دوشمان گره را بازكرد. يكي را از بقيه جدا كرد وگرداند دورسرش.چيزي خواند وفوت كرد به اطراف، بعد هم اسكناسي را چپاند زير زيلو ومابقي را فرو كرد گوشه ساك . هردو ي ما ساكت بوديم و او گوشه چارقد مادرش را بوسيد، همان طور كه خم بود.دورشديم.از شيبهاي تند جاده گذشتيم . پياده مان كردند . لباس خاكي تنش بود دكمه اش رابازكرد. تنگش بود ، مرتب تكرار مي كرد. درونم يك چيزي دارد زندگي مي كند وبعد لباسش را كند ، زير پوشش را درآورد ، غوزش ترك بر داشته بود و دو مثلثي كوچك به اندازه چند ميلمتر، نوك زده بود بيرون . دست كشيدم ، حسش كردم داغ بود وتپنده . هيچ نگفتم . چيزي نيست ، خيالاتي شدي . كمكش كردم لباسهايش را پوشيد. دكمه اش رانبست، صورتش گل انداخته بود.آن رو به رو دشمن بود مثل هميشه كه بود . اسلحه اش را كه روي دوشش مي انداخت خاك مي كشيد.دور شد. رفت ورفت ، گويي خطي درافق . دود بود وانفجار، صداي سوت كه مي آمد دراز كش مي شديم وبعد خاك بود كه فوّار مي كشيد به آسمان. ديدمش دمر افتاده بود روي گونيهاي پر از شن. نفس نفس مي زد .گفتمش بلند شو پاتك زدند، بدو. خنديد، گفت :" يك چيزي توي پشتم دارد تكان مي خورد. احساس سوزش مي كنم ، تركشي چيزي " و نخورده بود.  لباسش را كند ، مثل جوجه كه سر از تخم بيرون مي آورد دو بال از قوزش زده بود بيرون. تركها تا پهلوهايش ادامه داشت . نگاهم كرد. نگاهش كردم . پرسيد، جوابش را دادم "چيزي نيست كمي زخم شده " ديگر نمي شد پنهانش كرد دست برده بود ولمسشان مي كرد. مي گفت : " خوابش را ديده، دوبال سفيد با پرهاي طلايي ". بالها خودشان را پهن كرده بودند پشت خاك ريز .

 

                                                            بهمن 1386

 

 

                                                                                                 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 19:7 توسط سید مسعود میرجعفری |

 

 

 

نگبتهاي لعنتي از لحظه هاي لعنتي مي پرسند

ومن ازخودم

كه شماره هاي اشتباه بر گوشي هاي اشتباه چگونه منطبق مي شوند

هي دارند قطع مي كنند

هي دارم قطع مي شوم

هي دارند قطع مي شوند

اي لعنت بر پدرم

شماره شماره من نيست

اشتباهي افتاده ام .

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 20:35 توسط سید مسعود میرجعفری |

 

كجياوه ايم

ازتكه پاره هاي خودش

سكسكه اي خاموش شكسته درشمعدان

سودايي منفصل تن ريخته درهم

شكستن بيرون افتادن در گستره اي از سطح

ترك خوردن ماندن ترك خوردن ترك خوردن ماندن ترك خوردن ...............

درپا ردها اي كه پاك مي شود شكل مي گيرد پاك مي شود

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 21:55 توسط سید مسعود میرجعفری |

 

                                                            فوت

 

امروز بيست ويكم اذرماه سي وهشتمتين سالگرد تولدم را جشن گرفتم . درحالي كه برگونه هايم چند تايي موي سفيد روييده بود. چهره ام مثل هميشه هاشور خورده ومشوش به نظرمي رسيد. لبهاي گوشت الود، با دهاني فراخ، صورتم را كاملا شبيه خودم مي ساخت. اين كه مي گويم شبيه ،ازاين جهت است كه مي بايد رازي را براي شما فاش كنم . براي همين لازم مي بينم كه گوشهايتان را به متن نزديك تركنيد . مي خواهم اين جمله را خيلي اهسته بنويسم : " من خودم نيستم  " بله درست ديديد هيج جاي شكي هم باقي نمي ماند . حالا شما در جاي قرار گرفتيد كه قبلا قرارنداشتيد و اين من هستم كه به شما اين فرصت را داده ام ،تاهرجور بخواهيد ازش استفاده كنيد .اين بستگي به شما دارد . پول، نه، قطعاً چيزي به شما نخواهد رسيد . شما مديون من هستيد. يك مديون واقعي .

 همه چيزازهمان صبح روز تولد اغازشد . ازخواب بلند شدم . وقتي خواستم مسواك بزنم .چشمهايم به ادمي افتاد كه توي اينه زل زده بود به من .انگارتا صبح نخوابيده بود. با موهايي ژوليده وچشمهاي متورم . وقتي ديد دارم مسواك مي زنم شروع كرد به شانه زدن سرش. بعد هم كه مسواكم تمام شد. حوله را ا نداختم روي شانه وهمينكه درحال بستن درسرويس بودم متوجه شدم كه دست برده طرف جا صابوني كه دررا محكم زدم برهم . كلمه محكم توي تمام سرم دارد صوت مي كشد .( درق ) اين تنها نشانه اي است كه با ان مي توانم شما را براي درك ان صدا كمك كنم. بعد هم سكوت .

 

حالا روي مكعب كوچك ميز ارايش نشسته ام و دارم صورتي را تحمل مي كنم كه مال خودم نيست . به همين سادگي ازخواب بلند شدم ،مسواك زدم وحالا خودم نيستم . ساعت هشت صبح. لباسهايم را پوشيده ام. كت وشلوار، يك پيراهن خاكستري با پليوري تيره ، گمانم پليوربراي محافظت سينه وشكمم درمقابل سرما چيزمناسبي باشد. كفش مشكي براق ظاهراً ازجنس چرم خالص. موهايم را هرچند شانه زده بودم ،اما فرم هميشگي خودش را نداشت. يك جور،بي حالي و سستي .هرشكل دلش مي خواست مي ايستاد. ان هم چه ايستادني تابلوي تابلو . مقابل مغازه پايم را روي پدال ترمزفشاردادم ، زمين يخ زده وسر بود.انگارروي سطحي ازشيشه رانندگي مي كردي محكم زدم به ماشين جلويي. درق كمي هم جرينگ مخلوطش شد.( نشانه است براي درك صداي خورد شدن چراغها ) براي هيچكس روز بيست ويكم اذر مهم نبود. كسي هم متوجه نشد كه من خودم نيستم .به خودم گفتم آفرين . به طوري كه همكارم ازخودش واكنش نشان داد ودر پاسخ ازكلمه ممنون استفاده كرد . من هم لبخند زدم . خوب نقشم را بازي كردم .كمي ازدلهره ام كاسته شده بود. همه من را به اسم صدا مي زدند .همان اسم ديروزي. برايم احترام قائل بودند . اصلا خودم را نباختم وشروع كردم به ادامه ايفاي نقش . چاي خوردم .ازهمان كلمات معمول استفاده كردم .جاي فاكتورها را مي دانستم . به شكل اتومات از وسايل اداري استفاده مي كردم. حتي يكي ازهمكارانم به من گفت : تو هيچ وقت عوض نمي شوي ومن درجوابش گفتم : تو هم همين طور. هردولبخند زديم .يعني دقيقا كمي دهانمان راگشاد كرديم به صورتي كه درگونه هايمان فرمي ازرضايت خط بيندازد . بعد نشستم روي صندلي اداري و پنجه هايم را كلاف كردم توي هم .دراعماق ذهنم تصورات ادمهاي اطرافم را كنكاش مي كردم ،كه اگردفعتا با كسي مواجه شوند كه خودش نيست چه عكس العملي نشان مي دهند. چشمهايشان را گرد خواهند كرد ؟ بله اين جوري، حتما دهانشان باز مي ماند و دهانم را باز كردم .پيش خودم گفتم دو شاخ توي سرشان سبزخواهد شد. وبا دستهام دوشاخ درست كردم بالاي سرم. تصورش برايم غير ممكن بود. اما همكارم با مبايلش ازمن يك عكس گرفت وبه همكارديگرم نشان داد. مي گفت اين خودش است. باورش برايم مشكل بود. موبايل را ازدستش قاپيدم .خوب كه نگاهش كردم. با ان چهره اي كه دراينه ديده بودم فرقي نداشت . همان بود كه صبح با من از خواب بيدارشده بود. اما متعجب با علامتي ازشاخ بالاي سرش. روز بيست ويكم به نيمه رسيده بود وتند از نيمه هم گذشت .همكاركناريم لباس هميشگي اش را به تن داشت .ازخودش حركاتي را نشان مي داد شبيه خودش. هميشه خدا با دماغش بازي مي كرد. اينبارهم يك بند انگشتش توي دماغش بود.چيزي را بيرون اورد واهسته زير لبه ميز پنهان كرد. بعد هم باقي مانده اش راماليد به شلوارش. فكر كرد هيچكس متوجه نيست .اما همه اين عادت اورا مي شناختند. به رويش نمي اوردند. ولي يك تازگي در حركاتش بود .دماغش دماغ هميشگي نبود. متورم و نا فرم .لبهايش هم همينطور. تمام چهره اش تغيير كرده بود .نگاهم روي فرد فرد همكارانم چرخيد. اين تازگي درون چهره تك تكشان موج مي زد. اما اين حماقت لعنتي دست ازسرم برنمي داشت . خودم را به نفهمي  زدم وبا يك لبخند نا بخردانه همه تازگي ها را به فرا موشي  سپردم .من كه خودم نبودم، با ادمها كه خودشان نبودند دست دادم .اسمهاي شان را صدا زدم بدون انكه بشنوند.  

مقابل شيريني فروشي ترمز زدم. دانه هاي باران روي پيشانيم مي ريخت. يك عدد كيك به شكل فيل خريدم كه با شكلات تزئين شده بود . قهوه اي قهوه اي. چند تائي هم شمع خريدم .سي وهشت عدد . يعني دوعدد ، يكي سه وديگري هشت . فيل خوابيده بود روي سيني سفيد رنگ و روي پيشانيش را با خامه ها وتكه هاي كوچك اينه تزئين كرده بودند. يك حلقه گل از ميوه هاي فصل هم دورگردنش چيده شده بود . چشمهايش ازدوعدد شكلات ژله اي صورتي، تشكيل شده بود كه زل زده بود به من. زيرآج خامه اي رنگش لبهاي شكلاتي ، يك نيم دايره كوچك را تشكيل مي داد. خرطومش تكان خورد .قسم مي خورم . تكان خورد. توي ماشين كه بودم . اين اولين بارش بود . براي دومين بارهم وقتي پايه باريك شمعها را در پشتش فرو كردم پلك زد. چشمهاي ژله ايش زيرلايه اي از شكلات براي لحظه اي گم شد . او مي خواست چيزي را بگويد. همان چيزي كه ان يارو توي اينه نتوانست بگويد. يا چيزديگري كه حدسش برايم غيرممكن بود. اما لبهايش ارام بازوبسته شد. وچند تا حباب كرم رنگ توي سطح كيك گم شد. بغض مثل دوتكه سنگ راه گلويم را سد كرد. نه بيرون مي امد .نه فرو مي نشست .همان جا بادكرده بود و بزرگ وبزرگ ترمي شد. خودم بودم وخودم وجناب فيل ويك عدد دورقمي.

 چقدرعوض شده بودم. شناسايي نمي شدم. پارچه روي صورتم را كه كنار مي زدند مي گفتند خودش است. اما نبودم. حتي شبيه هم نبودم. ازان بالا پرت شده بودم پايين. كف حياط ودانه هاي باران مي ريخت روي صورتم . جويي ازخون خودش رامي كشيد به طرف باغچه. انكه در اينه بود همه اينها را نكته به نكته برايم تعريف مي كرد. انگار دردش را هم تجربه كرده بود. مي گفت همسايه ها با صداي تالاپ ( نشانه اي است براي صداي برخورد لاشه سنگين وخسته به سطحي سخت ويخ زده ) متوجه شدند . صابون هنوز دردستش بود بدنم بيرون ازسرويس و سرم ازشكاف درزنجيرشده بود به اينه . يك ريزحرف مي زد . صابون را بين دستهايش جا به جا مي كرد. از صبح تا حالا ان هم با اين وضع ايستاده بود توي اينه.مي خواستم كه برگردم . گفتم شمع هايم را بايد روشن كنم . فيكس شده بودوكلام نمي كرد . گفتم خامه ها كنارشومينه اب مي شود . گفتم بايد بروم . فقط دهانش را چاك داد به گونه اي كه گونه اش كمي چال شد . به سراغش كه امدم اب شده بود. سر وگردن وخرطوم ،ان عاجهاي خامه اي .چه منظره چندش اوري ازجاي زخم شمع ها ، شكلاتهاي قهواه اي جوب باز كرده بودند روي سيني وبا خامه ها ي عاج و چشمهاي ژله اي درهم اميخته بودند . انگارازرفيع ترين طبقه پرت شده باشد روي حياط . نرده هاي فولادي لب باغچه توي شكمش جا خوش كرده بودند. احساس بي وزني وجودم را پركرد . همه چيزازان بالا وحشتناك بود. او هم بود همان كه دراينه با صابون ورمي رفت . دستم را رها نمي كرد. مي گفت : مي افتي .گفتم تا اين جايش را امده ام . قدرتش را دارم ، فقط بايد چشمهايم را ببندم . و خودم را پرت كنم . دوباره ان چال لعنتي توي صورتش ظاهرشد. رهايم كرد . چشمهايم را بستم . چند لحظه بيشتر طول نكشيد . باز كه كردم سبك شده بودم . همه چيز ازان بالا وحشتناك بود . او هم بود . همان كه در اينه با صابون ورمي رفت. گفتند : فوت كن. من هم فوت كردم .

 

                                                                                                 دي ماه 1386

 

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 16:49 توسط سید مسعود میرجعفری |

 

 

خصوصیات  آدمها متفاوت است. یکی با  دست راست  می نویسد،  گاهی  هم پیدا می شوند  که چپ  دستند . سلیقه ها  فرق می کند، فکرها از این  تفاوتها  نشأت می گیرد روی کاغذ می آید،داستان می شود.مقاله،طنز،خب،هرکسی هم برای خودش سبکی دارد.خصوصیات منحصر به فردی.

مینی مالیست است .درجملاتش اختصار را  رعایت می کند .می نشیند روی مبل.وزنش زیاد  نیست . گاهی با هفتاد  کیلو هم  ، ا نتظار نداری پایه مبل  بشکند .اما اتفاق شکل دیگری می افتد . مبل از دسته می شکند.تصادفاً اگرمهمان هم باشی ،خانه دوستی ،آشنائی اگر دیگران متوجه شدند خیلی طبیعی ،بستگی به شخصیتت دارد .شاید لبخند بزنی به همین سادگی دسته مبل را درجای خودش محکم کنی ،به شرط آنکه از پایه درآمده باشد .بعد خودت را کمی جا به جا می کنی و به کارت ادامه می دهی ،اگر هم سیگاری باشی یکی دود می کنی .ناخن سبابه دست راستش  را می جود.اگر کمی  آرام ترمی نشستم.....  و صاحبخانه خیلی عادی با لبخندی  ملایم ازاین مسئله می گذزد "مرتیکه تن لش" ودر مقابل شما می گوید " مهم نیست ." اتفاق شکل دیگری هم دارد .همه گرم صحبت ودسته  مبل ازجایش  بیرون  می آید .نگاهی به اطراف می اندازد .  دسته را درجای اولش  قرار می دهد .  انگارهیچ اتفاقی نیفتاده . رشته کلام را دست می گیرد  وشروع می کند به بزله گوئی ، امکان داردهمه این صحنه ها ازچشم صاحبخانه پنهان نمانده باشد. به روی خودش نمی آورد اما تا آخر مهمانی حواسش پیش آن مبل است . اگر دسته مبل می شکست چی؟،صدایش حواس همه را به طرف او جلب می کرد . اصلاً نمی شد پنهان کاری کرد .لبخند هم فایده چندانی نداشت " ببخشيد چند روزي هست به هيچ وجه هواس درست وحسابي ندارم" و با زیرکی تقصیرها را به گردن روزگار و اجناس امروزی می اندازد.داستان شکل جدیدی به خودش می گیرد.  شاید افرادی باشند که با هردو دست  بتوانند بنویسند .این یکی از کارهای نادر است . اما آدمها برای این که با محیط هم رنگ شوند، از تمام موجوداتی که در این گروه  قرار دارند زرنگ ترند.سریع پای فروشنده را به میان  می کشد.نمی گوید که با هفتاد کیلو وزن آن هم  با شتاب روی دسته مبل فرود آمده،اگرآهن هم بود خم می شد چه رسد به چوب. تحمل هم حدی دارد.از دهان صاحب خانه  چند کلمه ای بیرون می پرد.فوراً جلو خودش را می گیرد. خانمش با ابرو به او اشاره می کند.متوجه جملات نامربوطش می شود .آب دهانش را  قورت می دهد .مسئله ای نیست،پیش می آید.اتفاق است،و اینجاست که پای  قضا و قدر را می کشد به میان . می بایست می شکست،رفع بلا بود . مرد با این جملات سرخ می شود.کاش پایم  قلم مي شد ومهمانی نمی آمدم. داستان سراغ مهمانهای دیگر می رود.آنهائی که آرام روی مبلهای تک نفره گاه هم سه نفره نشسته اند.زیرچشمی تمام ماجرا  را تحت کنترل دارند. هیچ کلمه ای از ذهنشان پاک نمی شود.کلمات را کنار هم می چینند .از جمله های به دست آمده  برداشتهای خودشان را دارند .سعی می کنند منفی نباشند.اما با این فرهنگ عجین شده اند .مرد را با نگاههای  تحقیر آمیز،خورد می کنند.صدای شکستن  استخوانهایش  درون اتاق به وضوح شنیده می شود.دندانهای زردشان واژه تمسخررا به عینیت می رساند. بارها این واژه برایش معنی شده بود اما این  بار شرایط فرق می کرد . صاحبخانه از فضای به وجود آمده لذت می برد .انتقام شکسته شدن دسته مبل آرام آرام گرفته می شد.اما هیچ کدام ازاین کارها مبل نو وعزیزش را به حالت اول بر نمی گرداند.دسته مبل شکسته بود.این قطعیت داشت وهیچ چیز نمی توانست آن را ازذهن صاحبخانه پاک کند.اگردرمی آمد،شاید می شد با چسب چوب دوباره  حالت اولیه را  به آن بر گرداند،اما شکستن به این فجیعی.کاش دو تکه مساوی می شد.نه، به حالت ریش ریش درآمده و قابل تعمیر نبود.پچ پچ ها اعصاب مرد را به هم ریخت،نگاه افراد حاضر تند وسرزنش کننده بود.امکان آنجا نشستن وجود نداشت.جرأت نمي کرد روي مبل دیگری هم بنشیند.استعداد چگونه معذرت خواهی کردن درونش کور شده بود.چند روز قبل ازمهمانی،صاحبخانه برای اوازمبلهایش صحبت مي كرد.واینکه پرداخت اقساطش چه فشاری را برزندگی او وارد می کند.به فروشنده اطمینان داشت.یکی ازنزدیکترین دوستانش به حساب می آمد،به خودش می گفت امکان ندارد.ازبهترین چوبها ساخته شده.نمی بایست به این سادگی خورد می شد.نگاه کن مثل ورقه کاغذ ازهم جرخورده و نگاهش روی دسته مبل قفل شد.مردهمه این چیزها را توی چشمهای تیره و تار شده صاحبخانه می دید.اما صاحبخانه با لبخند مؤدبانه ای به پذیرایش ادامه می داد .                                                                                                              

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 19:8 توسط سید مسعود میرجعفری |

 

                                            درگیریهای آقای او

 

در سرسرای نسبتاًطولانی ، چراغهای زيادي وجودداشت هربارازآنجا می گذشت، دانه دانه آنها را روشن مي كرد. به نظرش کاربیهوده ای می آمد اما لازم بود زيرا برای عبوراز محوطه ای سرد وتاریک می بایست مواظب خودش باشد .

خودش دست از سرش برنمی داشت.آزارش را به آخررسانده بود.می خواست از کالبدش بزند بیرون، فریاد کند.این او نیست ، خودش نیست ، من او هستم .خیلی مواظبش بود . نکند ،  صدایش از حلقومش بزند بیرون . آن وقت همه می فهمیدند او با خودش درگیری دارد. همه ی ِ این قضایا داخل همان سرسرا اتفاق افتاد. دعوا سرچراغها بود . ازآنها خوشش نمی آمد . ازشکلهای کروی با انتهای باریک. در روز چراغها چه توجیهی می تواند داشته باشد ؟  خب ، تاریک است . ظلمات که نیست ، می شد آرام ترحرکت کرد .  کمی هم دست پائید . اما خودش این جور فکر نمی کرد .  می گفت گره ای که با دست باز می شود نبا ید با دندان باز کرد . چند کلید را قطع و وصل کردن به افتادنش  نمی ارزد .  دعوا خیلی بالا گرفته بود . می خواست  از دست خودش شکایت کند اما حتم داشت که بازنده است .  تا می خواست حرفش را بزند اوضاع را دردست مي گرفت وشروع مي كرد به حرف زدن . آن وقت تفاوت حرفهای او با خودش باعث می شد که فکر کنند دیوانه است .

ساکن یکی از خانه های قدیمی چند خانه داخل یک خانه  که توسط سرسرائی نسبتاً طولانی از هم جدا شده بودند . او درآخرین خانه سکونت داشت .  مقابل ورودی هرخانه یک طاق ضربی به چشم مي خورد که از آن چراغی آویزان بود . درِ بزرگ ِ چوبی سرسرا را به یک دربند تبدیل کرده بود . هرروزچند باربه الاجبارازآن عبور می کرد . همین موضوع باعث درگیری بیشترش می شد . همسایه ها هم متوجه اعمال متنا قضش شده بودند .  یکی ازهمسایه ها  که درابتدای ِ سرسرا سکونت داشت با همسایه رو به روئی درمورد وسواس حرف می زد واینکه چقدرباخودش حرف می زند، تا انتهای سرسرا کورمال کورمال می رود دوباره برمیگردد چراغها را روشن می کند. این حالت غیرعادی ِ سرسرا اعصاب همسایه ها را به هم  ریخته بود .  یکی ازهمسایه ها درحالیکه سعی می کرد موتورش را روی جک وسط  قرار دهد می گفت " یا بایدهمیشه روشن باشه ،  یا خاموشش کنید ،آقا . این که نشد کار، وسواس داره ما که نباید تاونشو پس بدیم " کارداشت به جاهای باریک می کشید. درگیریش کم بود ، صدای همسایه ها هم بلند شده بود . یک بار که خواست ازرفتارش معذرت خواهی کند آن قدرمتناقض حرف زد که همه خنده شان گرفت ، برگشتندبه خانه هاشان ودرها را زدند برهم  اما هنوز با خودش درگیر بود .

باران تمام کوچه را خيس کرده بود  و بوی نم همراه عطر کاه گل باعث شد اوضاع هم انچنان که تصور می کردی خوب نباشد . عبورماشینها درکوچه های  باریک و پرازچاله، سخت آزار دهنده بود . اکثراً ، موتور و دوچرخه سوارمي شدند.  اما آقای او یک ماشین پیکان مدل پنجا وپنج  داشت ، که از بس دستمال کشیده بود آستریش زده بود بیرون .  هر روز چند بار به کوچه مي آمد و با لُنگ نخ نما شده اش همه جای ماشین را دستمال می کشید . دو باره برمي گشت خانه . این کار را همیشه خودش انجام می داد . او کاملاً بی تقصیر بود . زورش به خودش نمی رسید . حتی رنگ لباسهایش را هم انتخاب می کرد . اما آن روز صبح تصمیم گرفت به همه این اتفاقات پایان دهد وتكليفش رابا خودش روشن كند.  برای این کار احتیاج به نیروی بیشتری داشت . آینه ی جلو ماشین را کمی به سمت پائین خم کرد . وصندلی ماشین را عقب داد . حالا خیلی راحت می توانست صورتش را درآئینه ببیند . برس کوچکی را از داشبرد بیرون آورد ، موهای جلویش را شانه زد وچند سرفه . سینه اش که صاف شد ، انگشت سبابه دست راستش را آورد بالا ،  رودر روی ِ آئینه . تا آمد چيزي بگويد ،  خودش پیش دستی کرد ، انگار صبح زودترازخواب بیدار شده بود .  تا گلویش آمد بالا ، صدا شد و مقابلش ايستاد « خجالت نمی کشی ،  ساعت نزدیک هشته ،  تا حالا باید کلّی مسافرجابجا کرده باشی ، با سرشانه زدن که نمی شه شکم زن وبچه را سیرکرد.» نگاه کرد به ساعتش با دست پاچگی آئینه را  صاف کرد و صندلی راجلو كشيد . آب گل از چرخهای ماشین پاشید به اطراف و بدنه ماشین ، این باعث عصبانیت بیشترخودش شد . معذرت خواست و بلافاصله اولین مسافران را سوارکرد . چهارتا عقب و دوتا روی صندلی جلو. مثل یک مشت لباس که چپانده باشي توی چمدان . مسافرها دستها را دور گردن هم انداخته وهركس سعی می کرد جاي كمتري را اشغال كند. ازدوطرف خیابان آب به سمت شیب درحرکت بود . باران نم نم روی شیشه می چکید . مردم برای سوار شدن عجله بیشتری داشتند . خودش مرتب بهش فشار می آورد که سریع ترحرکت کند . او از این فشارها درد عجیبی در ناحیه شکم  و پهلوها یش احساس می کرد . از جیب پُرفن بیرون آورد وانداخت کنج حلقش وازداشبرد یک نخ سیگارگذاشت کنار لبش . همین که روشن شد دود غلیظی فضای جلوی ماشین را پرکرد چند پک محکم زد واصلاً متوجه آتش سیگارش نبود که افتاد داخل  لباس یکی از مسافران . مثل فنر از جایش پرید . " سوختم " آقاي او تمرکزش را ازدست داد ، پدال ترمز را به سمت پائین فشار داد. ماشین چند دور دور خودش چرخید و از پهلو خورد به تیر برق کنار خیابان و سکوت .

چهاربعدازظهربود . از بس زیر باران این طرف آن طرف دوید. تمام استخوانهایش درد می کرد. خودش هم دست از سرش بر نمی داشت ،  درتمام این ساعات سرزنشش می کرد. وارد سرسرا شد چراعها را روشن نکرد. یکی از دستهایش چراغها را روشن کرده بود .  نگاهش چفت شد روي يكي ازگل ميخهاي درورودي . ازداخل آن چهره خودش را دید که با لبخند توهین آمیزی ابروان را درهم گره کرده و تند تند چانه اش می لرزد . فوراً با کف دست سطح گل میخ را پوشاند ، اما خودش را به روي گل میخ ِ دیگری دید . دست برد ،  چانه خودش را گرفت . لرزشها به تمام بدنش انتقال یافت ، ازشدت تب می سوخت. وارداتاق نشیمن شد . بخاری اعلاء الدین آرام آرام دود می کرد. گاز مسموم اتاق را پر کرده بود .  دختر و مادر پیرش به خواب عمیقی فرو رفته بودند .  دراستوانه  بخاری چهره  خودش را دید که  بلند  بلند می خندد . سعی کرد با کف دست خودش را روی استوانه محو کند .  دستش از شدت سوزش قرمز شد . دندانهایش را به هم فشرد تا صدایش در نیاید . او برای اینکه صدایش را نشنوند حاضربه انجام هرکاری بود. چشمهایش می سوخت. دخترش دست انداخته بود دورگردن مادربزرگ . خودش چرخي زد وآمد نشست روي تلق بخاري . اوفتیله اش را تنظیم می کرد وازتلق به شعله هائی که حالا تقریباً آبی می سوختند خیره ماند  .  تمام درها و روزنه ها را مادر محکم کرده بود ، چهره خودش با حرکت شعله بالا وپايين مي رفت . دندانهای سرخش همراه با نیش خندهای تلخ  ، بخاری را واداربه دود زدن می کرد . ديگرتوانش را نداشت ، دسته فنرداربخاری را گرفت . با نوک پا محکم دررا رو به حیاط هل داد ، بخاری را انداخت بیرون . هوا دراتاق جريان پيدا كرد. نشست ، موهاي دخترش بين انگشتهاش سرخورد روي بالشت .  خودش چمباتمه زده  بود روی  پیشانیش آنگونه كه هرگزنمی خواست  بلند شود وبعد، صداي به هم خوردن در.

خودش شروع کرد ضربه زدن به پهلوهایش ، فشار زیادی به سرش وارد می آورد چشمهایش سرخ شده بود . رفت روی پله، لب تالار نشست . دختر و مادرش هم آمدند کنارش ،  یک پتوی ِ گرم انداختند روی سرش .  لباسها یش خیس بود و باران آرام آرام می ریخت روی پتو ، صورتش را اصلاح  نکرده بود ،  موهای سیاه وسفید از زیر پوستش آمده بود بیرون .  از پُک زدنهاش به سیگار می شد فهمید دارد خودش را با دود خفه می کند . اما حلقه هاي دود که ازدهانش بیرون می آمد ،صدای خنده های خودش را در فضا پخش می کرد. مادر و دخترش از پشت پنجره بخار گرفته اتاق او را تماشا می کردند که ذره ذره داشت آب می شد . هرلحظه ازحجمش کاسته می شد وپتو بزرگ وبزرگتر.مادر جلو چشمهای ِ نوه اش را گرفت تا شاهد کوچک شدن پدر نباشد .  چراغهای سرسرا روشن بود ونورکم رنگی تالارراروشن مي كرد. پدربه پنجره مستطیل شکل زُل زده بود  وتصویربخارگرفته مادر و دخترش را نگاه می کرد که هر لحظه کم رنگ ترمی شدند . دیگرازمادر  ودخترش خبری نبود.آنها تنها پتوئی را می دیدند که ازپله ها افتاده روی ِ حیاط  و زیرنور کم رنگ متساعد شده ازسرسرا ، روشن به نظر مي رسيد . اززیرپتوجوي کوچکی ، قطرات اب را به باغچه هدايت مي كرد  . با اين حال او از اینکه توانسته بود خودش را به زانو درآورد خوشحال بود. چراغهای سرسرا خاموش شد و مادر بزرگ چشم ازسرسرا بر نمی داشت .

 

                                                                                   06/05/1384                     

                              

 

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 10:52 توسط سید مسعود میرجعفری |

 

                                                       يك تكه چوب سياه

 

مهره سياه وسفيد روبه روي هم ايستاده بودند . مهره سياه كمي سرش متمايل به راست بود وسينه اش را سپركرده بود، بادي توي غب غب انداخت و از خيره سري يك خانه جلو آمد . حالا راست ايستاده بود توي خانه مهره سفيد وباچشمهايش داشت قواعد بازي را به او گوش زد مي كرد . بايد بري بيرون، تو ديگه مُردي، مي فهمي وبا ابرو به او اشاره مي كرد . مهره سفيد از رفتار مغرورانه يك تكه جوب سياه بي قواره يكه خورده وگفت:«  اين حرفا واسه اُن خورده پاها ست  كه با قواعد آشنان » وخودش را گرفت تنگ بغل مهره سياه . او كه طاقش تاق شده بود وكمي هم احساساتش گل انداخته بود ازاين جسارت مهره سفيد بدش نيامد . كمي خودش را جلو كشيد . خوب كه با هم جفت شدند، ديگر كارازكارگذشته بود . فرداي آن روز مجبورشد براي امرار معاش ازخانه بيرون برود  .

 

صبح زود كركره مغازه را بالا نكشيده بودم كه سيا پيداش شد وتقصيرها را انداخت گردن من بعد هم قيافه طلب كارها را به خودش گرفت و گفت :« كارتوبود ،بايد برام كاردست وپا كني ». حالا من بودم و كسادي بازار وهزار مشكل وسيا كه وبال گردنم شده بود

 

زنم نشسته بود كنار حوض آب وداشت با موهايش ورمي رفت . عكسش افتاده بود توي آب و من آرام از پشت سر بهش نزديك شدم وبا يك قلوه سنگ زدم همه روئياهاش راريختم به هم . كنارش كه نشستم توي چشماهايم خيره شد و گوشه لبش چين خورد . دستهايم را به حالت تسليم بالا بردم وگفتم هرچه شما بفرمايد . دست برد با سر انگشتانش به گونه ام و گفت: « ي ِ دس شطرنج بزنيم » . گلويم خشك بود وپاكت ميوها توي دستم . ريخت شان توي حوض و گفت:« بايد حالا حالاها خيس بخورن » . رفتيم كنار بالكن . اونشست روي صندلي چوبي كنار حياط و من هم نشستم مقابلش ، صفحه شطرنج باز بود و مهره هايش پخش شده بودند روي ميز. يك پارچ آب پرتقال با يخ فراون وليوان دسته داربزرگ كنارميزآماده بود . شروع كرد به گفتن وهرچه بيشتر مي گفت كمتر مي فهميدم . مي گفت خودشان از جعبه بيرون آمده اند وپخش شده اند روي ميز. زدم زير خنده و اصلاًخوشش نيامد. قيافه حق به جانب  گرفت وحالا مهره ها را چيده بوديم روي صفحه ،نا غافل زد زيردستم و آب پرتقال را ريخت به هيكلم ودويد داخل و بعدش هم اتاق خواب ، من هم پشت سرش رفتم ودر را محكم زدم به هم .

 

تلفن داشت زنگ مي خورد گوشي را كه برداشتم زنم بود گفت:« سفيد خيلي داره غصه مي خوره ،سياش نه اينكه نيس، چش به نوك قلعه ورنمي داره ومچاله شده سه گوش خونه وداره مي تركه  » . قطع كه كردم سيا را همراه خودم آورم خانه ، گذاشتمش كنار سفيد وزنم داشت دلداريش مي داد كه كمترعذاب بكشد . ازبالا كه نگاهشان مي كردم حسوديم شد . سفيد از همسرم خواست سرش را بياورد پايين و آهسته يك چيزي گفت كه نفهميدم . سيا هم از من خواهش كرد وچيزي گفت كه همسرم نفهميد . به هم نگاه كرديم توي چشمهاي همسرم سفيد جاخوش كرده بود . چند دقيقه به هم زل زده بوديم مات ومبهوت، از آنچه گذشت ميخكوب شده بوديم توي صفحه شطرنج . همسرم سيا صدايم كرد ومن با لپهاي چوبي خيره شده بودم به سمت راست .

 

 

                                                                               11/11/1385

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 21:59 توسط سید مسعود میرجعفری |

 

                                         يك پذيرايي دونفره

 

 براي غذا هنوز وقت است؟. نه شما مي توانيد با ما غذا بخوريد . همين يك ساعت پيش يك چيزي خوردم . خوب است بايد هرچه زودترميزشام را بچينم . كمي سيب زميني سرخ كرده با سس فلفل . مي دانيد فلفل اشتها را تحريك مي كند . بعدهم چند تكه گوشت بريان با خيارشوروسس قرمز. عاليه . شما حتماً با ولعه اي تمام آن را  خواهيد بلعيد . آدمهايي شبيه شما را زياد ديده ام ، اول تعارف مي كنند سپس مثل يك گاو غذا مي خورند . شكمتان براي خودش آرامگاهي ست .

"صداي كشيده شدن صندلي از كنار ميز"

پيشبندتان يادتان نرود ، لباستان گران قيمت است . اگر لك بيفتد پاك نخواهد شد .

" چند تا تك سرفه "

" صداي كشيدن غذا وبرخورد كارد وچنگال "

همه چيزچوبي ست، سقف ،كف پوشها ،ديوارها حتي تمام مبلمان خانه. با انگشت به ميزفشارواردمي كنم درون ميز فرومي رود دوباره امتحان مي كنم ، خواب نيستم ،همه چيز تحت كنترل است .مرد دارد يك ريزحرف مي زند . سيبيلهاي پر پشت وشانه زده اش، لبان كلفتش را پوشانده است.چنگال را روي گوشت مي گذارد تكه اي ازآن را نزديك دهانش مي برد گوشت به آرامي جويده مي شود . نوشيدني. چند جرعه اي اگربنوشيد درهضم غذا كمكتان مي كند. لطفاً جامتان را...ميل ندارم، ليموناد لطفاً ، چقدرشما كم لطفي مي كنيد. بنوشيد ، سرحال مي شويد .

" صداي به هم خوردن در ، كسي روي سقف راه مي رود . لوسترتكان مي خورد

ونورروي ميز غذا جابه جا مي شود "

فرشته ها دارند بال بال مي زنند ، سايه ها را مي گويم روي يكي از آنها مي نشينم پدركمكم چوب ماهيگيري را مي گيرد سعي كن بايد بكشيمش بالا چه ماهي بزرگي وبالاخره موفق مي شوم صداي دست زدن مادر توي گوشم مي پيچد حالا ماهي داريم يك كباب ماهي عالي با اينكه اگر او نبود موفق نمي شدم اما وقتي گفت مرد شدي چند تارموزيربغلم روئيد مثل پرزقالي بعد هم به سراغم آمد با چشمهاي آبي ازلبانش گفت. پلك كه برهم زدم جوابم راداد ،عاشق شدي وقتي شناختمش براي لحظه اي دست ازسرم برنداشت .

نترسيد اين اتفاقها براي اين خانه عادي ست هرز گاهي بي آنكه خودش رانشان دهد اول روي سقف راه مي رود بعد آرام ازپله ها پايين مي ايد صندلي روبه روي شما را كنارمي زند شروع مي كند به غذا خوردن رؤيتش نمي كنيد اما هست .

" صداي جا به جا شدن صندلي "

حالا او مقابلم روي صندلي نشسته . خودش است ، مرد هرچه مي خواهد فكركند . (عزيزم چرا دست دست مي كني غذا ازدهان مي افته ) سينه هايش همراه با شانه هاي ظريفش مي لرزد، لبخند مي زند درون فرورفتگي گونه هايش غرق مي شوم.از اندام شما خوشش آمده همچنيين لباسها و آن ساعت جيبي ، طلا ست ، چيزهاي قيمتي نظرش را جلب مي كند . لطفاً ساعتتان را بگذاريد روي ميز ، زنجيرش يادتان نرود . كمي سس بزنيد ، نترسيد چاق نمي شويد . به سلامتي .

" صداي برخورد جامها به هم "

عيبي ندارد بعضي مواقع پيش مي آيد بعداً خورده هايش راجمع مي كنم ، ازجام ايشان استفاده كنيد .دستهاي سفيد وكشيده اش زيرپنجه هاي سخت من مي تپد، انگارقلبش را آنجا پنهان كرده باشد با چشمهاي رنگينش اشاره مي كند ، جامش را هُل مي دهد طرف من .

"صداي به هم خوردن پنجره ها . كولاك ازسقف ميزند داخل . هواي سرد زمان رامنجمد مي كند "

دستم يخ زده ،قدرتش را ندارم ، پدرساعدم را مي گيرد. به صورتم زُل مي زند از نگاهش مي خوانم، بله پدر،مرد شدم وجام را ازآنجا كه رد لبانش مانده سرمي كشم.

" به تنهايي مي خندد "

نوش جان ، چقدر خوش شانسيد . تا به حال چنين اتفاق جالبي رخ نداده بودهميشه سخت بود . سخت ودشوار بايد خيلي وقت صرف مي كرديم تا از جام ايشان مي -نوشيديد . شما كه به خرافات عقيده نداريد ، اول ازدهانتان وارد مي شودبعد سريع مي نشيند درون معده ، درد. نه، تنها براي يك لحظه ازمغزتان چيزي كنده مي شود زيرپايتان خالي كه شد دانه دانه رگها تان را تصرف مي كند . به سلول كه رسيد كارتمام است. شما چقدرساكتيت ، به اينجا كه مي رسد بعضي ها مي خواهند بلند شوند وبه وراجيهاشان با صداي بلند ادامه دهند تعدادي هم باورنمي كنند پوزخند مي زنند . شما كه گرسنه نبوديد ! داريد مي تركيد . كيفتان را مرحمت مي كنيد .

" صداي كنده شدن يك چيزي از درون مغزش "   

 

                                                                           

                                                                        07/10/1385

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 22:12 توسط سید مسعود میرجعفری |

 

                                        به نام خدا                      

 

مرد وقتي  وارد خانه شد زن نگاهش  را انداخت  توي بشقاب غذا و برنمي داشت .

همه چيز آنطور كه  نمي خواست  شكل گرفت  ،  كج ومعوج  . هيچ وقت  تا  آنجا

پيش نرفته  بود .  توي آفتاب داغ  زيرنورمستقيم  خورشيد زيرقوطي  خالي  كنسرو

مي زد و ازصدايي منعكس شد ه لذت مي برد .

قوطي  روي اسفالت  كشيده  مي شد  و چندين مترآنطرفت  دور خودش  چندتا  چرخ

مي زدومي ايستاد وقتي دوباره نزديكش مي رسيد سعي مي كرد با قدرت بيشتري ضربه بزند . به خانه رسيد كليد انداخت، دربا صدايي ملايمي روي لولا چرخيد . زن آنجا روي صندلي پشت ميز نشسته بود . نگاهش را انداخت توي بشقاب غذا ، چندتا خيارشور يك تكه گوشت سرخ شده . سمت راست بشقاب كارد ميوه خوري تمام استيل با دنده هاي ريز درقسمت بالايي آن، تكه اي ازصورت زن توي كارد چمبا تمه زده بود . سمت چپ چنگال . بدون آنكه نگاهش را بلند كند لبهايش شروع كرد به لرزيدن . فيلم سامت بود ، سياه وسفيد . هنرپيشه مرد توي خياباني كه دوطرفش را تا انتها چراغهايي با تيرهاي كوتاه وسياه كشيده بودند راه مي رفت . مقابل هرتيري كه مي گذشت آن قسمت ازبدنش كه روبه نور بود روشن مي شدو چون مي گذشت درسايه فرومي رفت . زن نا بهنگام شروع كرد با چنگال به ميززدن .اصلاً شبيح صداي قوطي كنسرو نبود . چندش آور وزجردهنده، انگاريكي با ناخن رشته هاي از گوشتت را بيرون مي كشد . مرد داخل چهارچوب ايستاده بود وسايه درازش روي ميز، زيرضربات چنگال كوتاه وبلند مي شد.

زن بادست راستش كارد را برداشت كارد بين پنجه هاي كشيده اش برق مي زد    تصويرشقه اي ازگوسفند كه مانده بود روي دستش و نمي دانست چه كارش بايد كرد تمام ذهنش را پركرد . كارد كند بود وهرچه تلاش مي كرد  درون گوشت  فرو نمي رفت خون هاي دلمه شده روي گردن گوسفند دست وكارد را آغشته كرده بود.مرد وقتي آب گلويش را قورت مي داد سيب گلويش بالاوپايين مي رفت زن با اينكه نگاهش پايين بود زيرچشمي سفيدي گردن مرد را مرورمي كرد اول ضربات هماهنگ بود بعد تك تك وكاري گويا مي خواست زجرش بدهد كارد كند بود از ميز صدايي بم ترازصداي حاصل از ضربات چنگال به گوش مي رسيد،لبهايش داشت مي لرزيد . هنرپيشه مرد به انتهاي خيابان رسيد. كوچك شده بود تنها چند سانتيمتر ، كت وشلوار مشكي را ه راه ، كلاه شاپو ، موزيك ريزودل خراش باصدا اي بلند مرد راهمراهي مي كرد. زن موهايش را ازصورتش كنارزدوريخت پشت سرش . آن چيزعجيب وغريب كه داخل چهارچوب ايستاده بود يك چيزي شبيه مرد ، همان كه وقتي صدايش مي زد آهسته لبهايش را كنارگوشش مي بردو مي گفت عزيزم ، آنجا مثل خوك سياه ، چرب وخيس ايستاده بود . بوي ادرار تمام اتاق را پركرد ، كثافت ، آشغال ، يك كيسه زباله سياه كه دهان گشادش را گره زده باشي . سفيد ي گچ هاي راه رو صورتش را پوشانده بود. مرد خودش را مقصرمي دانست براي چند دهمين باربهش نزديك شده بود باتمام وزنش فشارمي آورد قوطي هنوز ازحركت نايستاده بود كه زيرپاشنه مرد له شد . به دندا نهايش فشارمي آورد .  فكش درد گرفته بود .  اگرزن همراه ايش نمي كرد توي لجن دنبالش نمي دويد لبخند نمي زد هرگزكاربه اينجا نمي كشيد . زن بلند شد ازميزگذشت مقابل پيش خان آشپزخانه ايستاد اول كارد را برداشت محكم توي دستش فشارداد تمام بدنش سرد شد شقه گوسفند توي ذهنش تاب مي خورد . بشقاب را گذاشت روي ميز همانجا كه مرد هميشه مي نشست ، چنگال راهم گذاشت سمت چپش . چند تا خيار شور،لبخند زد . مرد صندلي را جابجا كرد ، نشست ويك تكه گوشت گذاشت كنار بشقاب . هنرپيشه مرد ناپديد شده بود. كلاه شاپوي سياه تمام صفحه تلوزيون را پر كرد . نوشته هاي ريزسفيد از دوطرف لبه كلاه ازصفحه خارج مي شدند .

 

 

                                                                             06/07/1385

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 23:53 توسط سید مسعود میرجعفری |